تبليغاتX
پارازیت
Total Touch

پارازیت

وبلاگی شخصی با موضوعاتی عمومی

لالالا

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

لالالا دونه هاي سرخ گيلاس
چه چشمايي داري تو رنگ الماس
لالالا عاشقونه زير بارون
به ياد زلفاي بي تاب مجنون
لالالا عاشقاي خيس
گريه دروغي خنده و راستي گلايه
لالالا عاشقي از بي حواسي
جاي مهر و محبت و ناسپاسي
لالالا رفتناي تا هميشه
تموم شد قصه ي فرهاد و تيشه
لالالا قصه ي درد كلاغه
كه عمرش رو گذاشت پاي علاقه
لالالا قايق و دريا و پارو
يه تخت راحت از چوباي گردو
لالالا فال قهوه توي فنجون
همش مي پرسم از برگشتن اون
لالالا خواباي آروم و رنگي
كنار بوته هاي توت فرنگي
لالالا رؤياهاي پرتقالي
هزار تا آرزو اما خيالي
لالالا با تو بودن تا قيامت
نگو نه خوندم از چشمات ندامت
لالالا خواب من آشفته تر شد
تو رفتي و دل من در به در شد
لالالا خواب بدون تو حرومه
ديگه كار من و قلبم تمومه
دم آخر نوشتم به لالايي
شايد پيغام بدي اين بار كجايي
لالالا بي وفا چشماتو تر كرد
يه بار موند و هزار بارم سفر كرد
لالالا موقع رفتن به من گفت
واسه برگشتنش كلي خبر كرد
لالالا خوش باشي رؤياي نازم
ديگه نيستم واست شعري بسازم
فداي اون چشماي بي وفات شم
ديگه رفتم كه راس راسي فدات شم
لالالا شمع و شمعدون و شكايت
مي ميرم واست تا بي نهايت

مریم حیدر زاده

تو می ایی

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

تو می ایی

تو می ایی
کجا یا کی؟
نمی دانم

تو می ایی
پس از شب های دلتنگی
برای صبح یکرنگی
نمی دانم

تو می ایی
برای باور بودن
دمی با عشق آسودن
نمی دانم

تو می ایی
نگاهت آشنا با من
سلامت بوی پیراهن
نمی دانم


تو می ایی
پس از باران
به دستت شاخه ای ریحان
نمی دانم

تو می ایی
سبک چون پر
برای لحظه ی برتر
نمی دانم

تو می ایی
چو ایینه
دلت شفاف و بی کینه
نمی دانم

تو می ایی
برای من
برای کوری دشمن
نمی دانم

تو می ایی
تنت شبنم
دلت بی غم
نمی دانم

تو می ایی
خدا با تو
تمام لحظه ها باتو
نمی دانم

تو می ایی
تو می ایی
چرا امشب نمی ایی؟
نمی دانم

فریبا شش بلوکی

ویژه تولد حضرت مهدی

جمعه

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

جمعه

چتر چنار بسته شد!
پرنده پر کشید و رفت...
به چشمک ستاره ها
شاپرکی پرید و رفت...
...
و من دوباره می دوم
کنار ردّ پای تو ...
هر چه شتاب می کنم !
نمی رسم به پای تو...
...
به قله های معرفت
به آسمان رسیده ای!
شبیه سیب قصه ها
مرا ز شاخه چیده ای!
...
سبکتر از سکوت شب
دلت زلال آرزو ...
هزار دفعه گفته ام !
چه پشت سر ، چه روبه رو!
...
کنار پیچ حادثه ...
شبی که گنگ و مبهم است!
تو می رسی به کهکشان!
زمین برای تو کم است!
...
هزار ، شنبه دست تو
نمی رسد به دست من
دوشنبه های منتظر
که می دهد شکست ِ من
...
سه شنبه های بعد ِ تو
دلم ستاره می شود!
برای حسّ بودنت ...
بگو چه چاره می شود؟
...

شبی بیا ز من بگیر...
خطوط این ادامه را ...
تمام هفته یک طرف!
غم غروب جمعه را ...

فریبا شش بلوکی

ویژه تولد حضرت مهدی

مرغاب

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

مرغاب

بی تو خواهم نوشت
 از لختی حقایق
 میان من و تو
 به نیا تازه آمده بود ، آفتاب
چه شقایق هنگام بود
 چشمانت
روز اول
که به تماشای مرغاب نشستیم
نمی دانم یادت هست ؟
 و در نارسی بلوغ
 مرغاب چه شقایق بود
چشمانش
روز آخر
که به تماشای هم نشستیم
تنها

امیر بخشایی


آهوی زخمی

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

آهوی زخمی

آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا می فتدا
آهوان رفتند در خون به خدنگ رها 
دشت بی یاران وایم چو دوزخ بودا
آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا
 مانده او تنها تنها ز پا می فتدا
تیر زهر آگین بر پا شده است و رها
 از دلش اما بنگر چه خون می چکدا
تیغ دشمن نوش بگذار هزاران شودا
وای از آن خاری کز یار بر دل خلدا
 آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا می فتدا
 پای رفتن نیست دیگر به کجا رودا
کو سرای دوست که او سر نهدا
 عشق و هجرانی وایش چه ها می کشدا
بر لبش لبخند در دل چه خون می خوردا
 آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا
 مانده او تنها تنها ز پا می فتدا
 چشمه بی آهو زین پس چه تشنه بودا
دشت بی آهو وایم چه طوفان شودا
 آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا
 مانده او تنها تنها ز پا می فتدا

رسول نجفیان


صلوات بر محمد

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

صلوات بر محمد

خوش رحمتی است یاران، صلوات بر محمد

گوئیم از دل و جان، صلوات بر محمد

گر مؤمنی و صادق، با ما شوی موافق

کوری هر منافق، صلوات بر محمد

در آسمان فرشته، مهرش به جان سرشته

بر عرش خوش نوشته، صلوات بر محمد

صلوات اگر بگوئی، یابی هر آنچه جوئی

گر تو ز خیل اویی، صلوات بر محمد

ای نور دیده ما خوش مجلسی بیارا

می‌گو خوشی خدا را، صلوات بر محمد

مانند گل شکفتیم، در لطیف سفتیم

خوش عاشقانه گفتیم صلوات بر محمد

والله دیده من از نور اوست روشن

جان من است و من تن صلوات بر محمد

گفتیم با دل و جان با عاشقان خوبان

شادی روی یاران، صلوات بر محمد

بی شک علی ولی بود، پرورده نبی بود

شاه همه علی بود، صلوات بر محمد

گویم دعای سید، خوانم ثنای سید

جانم فدای سید، صلوات بر محمد

خوش گفت نعمت الله رمزی زلی مع الله

خوش گو به عشق الله، صلوات بر محمد

شاه نعمت الله ولی

همه کردند

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

همه کردند

مردم همگی شعر مرا زمزه کردند
خواندند برای خودشان ، دکلمه کردند
امّا تو چه دیوانه تَرم کردی و رفتی
تنها تو نه این کار غلط را همه کردند

مریم حیدرزاده

زیرنویس : جا داره که از مدیر دلهای آبی به خاطر همه چیز تشکر کنم ما خیلی تو این مدت اذیتشون کردیم مخصوصا این چند روز آخر که یه گفتوگوی تند با هم داشتیم و مثل اینکه از دست ما کمی آزرده خاطر شدند

خواب تلخ

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

خواب تلخ

مرغ مهتاب می خواند
ابری در اتاقم میگرید
 گلهای چشم پشیمانی می شکفد
 درتابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد
 مغرب جان می کند
 می میرد
گیاه نارنجی خورشید
 در مرداب اتاقم می روید کم کم
بیدارم
نپنداریم درخواب
سایه شاخه ای بشکسته
آهسته خوابم کرد
کنون دارم می شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهای چشم پشیمانی را پر پر می کنم

سهراب سپهری

بیشتر از تو

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

بیشتر از تو

نمی گم عوض شدی نه تو هنوزم مهربونی
حدسش رو من زده بودم نمی خوای پیشم بمونی
روزای اول این عشق اشتیاقت تازه تر بود
 حالا با صد التماسم واسه من شعر نمی خونی
بعضی وقتا اگه حرف و خبری جایی نباشه
نمی ری دیگه سراغ قصه های خودمونی
گفتی تنها نامه ی من تو دس همه ست عزیزم
نامتو من بفرستم حالا به کدوم نشونی
بنویسم روی پکت با یه تیکه یاد غربت
برسه به یه ستاره به یه عشق آسمونی
پشت پنجره نشستم واسه ی تو می نویسم
که شاید رد شه از اینجا ایه ی محو جنونی
یه روزی خوندم یه جایی از عزیز بی وفایی
واسه ی دوام یک عشق عاشق و باید برونی
بهترین جمله ی دنیا فکر کنم همینه زیبا
عمری دنبال تو بودم اونی که می خوام همونی
صبر و حوصله نداشتن عادت همه ست عزیزم
تو که نیستی مثل اونها تو خود رنگین کمونی
نه جواب نامت این نیس اون و بعدا می نویسم
که سلام گلدونا رو به گلاشون برسونی
گفتم این رو بنویسم که دوست دارم عزیزم
بیشتر از تو می دونم که تو اینو نمی دونی

مریم حیدرزاده

چه قدر بد شده ام

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

چه قدر بد شده ام

 چه قدر بد شده ام
 کافی ست خوب حساب کنی
 مجبور بوده ام به چند نفر سلام بگویم
 مجبور بوده ام به جای چند کشیده بگویم سپاسگزارم
 و چند اشتباه بزرگ و کوچک دیگر ؟
 که از نوشتنشان شرم می کنم
مانده ام که
 از محضر دادگاه مربوطه
 تقاضای تبرئه خواهم کرد
 یا اشد مجازات ؟

رویا زرین

خواب مروارید ها

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

خواب مروارید ها

شبی خواب دیدم
 کنار دریا
 با مرواریدها
 خانه ای ساخته ام
 مرواریدهای ریز و درشت
 دست مهربانی
 جدا می کرد ازهم
هزاران مروارید
 بوی نم می آمد
 و صدفی که هنوز تشنه ی قطره آبی بود
 آرام ، آرام پلک زدم
 سقف آبی آسمان
 وصله ی خوابم شد
 و دگرگونی آن خواب قشنگ
قطره های باران بود
 که از سقف اتاقم میچکید

پروانه فتاحی طاری

جز تو تموم دنیا پر

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

جز تو تموم دنیا پر

جز تو تموم دنیا پر
 هر کسی غیر زیبا پر
شعرای عاشقانه پر
 قصیده پر ، ترانه پر
 اسم تو در میون باشه
معجزه و بهانه پر
 جز تو تموم دنیا پر
هر کسی غیر زیبا پر
پروانه پر ، پرنده پر
بازنده پر ، برنده پر
چشمای خیس گریه پر
لبای غرق خنده پر
جز تو تموم دنیا پر
هر کسی غیر زیبا پر
آفتاب داغ ظهرا پر
امضا و اسم و مهرا پر
 کسایی که دیوونتن
اون عاشقای رسوا پر
جز تو تموم دنیا پر
 هر کسی غیر زیبا پر
مجنونای تو کوچه پر
یاسای توی باغچه پر
قابای غرق گرد و خک
 تو گیر و دار طاقچه پر
 جز تو تموم دنیا پر
 هر کسی غیر زیبا پر
 دخترای دیوونه پر
 لاله و یاس و پونه پر
 هر کسی که عاشقته
 تو کوچه و تو خونه پر
 جز تو تموم دنیا پر
 هر کسی غیر زیبا پر
 هق هق و اشک و گریه پر
 شکایت و گلایه پر
 اسم تو رو صدا زدن
تو آفتابو تو سایه پر
جز تو تموم دنیا پر
هر کسی غیر زیبا پر
 حادثه پر ، معجزه پر
اون شاه ماهی قرمزه ، پر
در بزرگ آهنی
 حصارای دروازه پر
 جز تو تموم دنیا پر
 هر کسی غیر زیبا پر
 هر کسی که می بینی پر
دلای مثل چینی ، پر
هر کسی که فقط یه بار
 کنار اون بشینی ، پر
 جز تو تموم دنیا پر
 هر کسی غیر زیبا پر
 رفتن تو خواب همه پر
زیر لبا زمزمه ، پر
وارد جایی که بشی
شلوغی پر ، همهمه پر
جز تو تموم دنیا پر
هر کسی غیر زیبا پر
ددین تو ، تو رؤیا پر
 دادن اسم و امضا پر
 باید همه یاد بگیرن
 ددین زیبا تنها پر
جز تو تموم دنیا پر
هر کسی غیر زیبا پر
 قصه ی کوه و تیشه پر
بازی سنگ و شیشه پر
دل بردن از زیبای ما
 از حالا تا همیشه پر
راه و فریب و نقشه پر
طرح گل بنفشه پر
 خیال اینکه روزی اون
 دل به کسی ببخشه ، پر
جز تو تموم دنیا پر
 هر کسی غیر زیبا پر
 با عشق من زندگی پر
 جنون و دیوونگی پر
بزرگه مثل آسمون
 نادونی پر ، بچگی پر
جز تموم دنیا پر
 هر کسی غیر زیبا پر
 مسیر کهکشونا پر
فراز آسمونا پر
 زیبا مث فرشته هاس
شیداها پر ، حیرونا پر
 جز تو تموم دنیا پر
 هر کسی غیر زیبا پر
این عاشقای تازه پر
دوستای بی اجازه پر
 هر کی که با زیبای من
 نمی تونه بسازه پر
 جز تو تموم دنیا پر
 هر کسی غیر زیبا پر
 جنگل و دشت و دریا پر
 خواب و خیال و رؤیا ، پر
 زیبا ، فقط من بمونم
بقیه ی آدما ، پر
 جز تو تموم دنیا پر
 هر کسی غیر زیبا پر
 چراغا پر ، فانوسا پر
 دریا و اقیانوسا ، پر
حتی گلای خونگی
گلدونا پر ، ککتوسا پر
جز تو تموم دنیا پر
هر کسی غیر زیبا پر
کوزههای سفالی پر
 جاهای تنگ و خالی پر
عطر خوش خاطره ها
تو بوته های شالی پر
جز تو تموم دنیا پر
 هر کسی غیر زیبا پر
زندگی وقتی خوابی ، پر
 رنگ سیاه و آبی پر
هوا تنفس تو
 آفتابی پر ، مهتابی پر
جز تو تموم دنیا پر
هرکسی غیر زیبا پر
رسیدن و پنجره پر
 یاد و غم و خاطره ، پر
کنار تو نشستن و
 تولد منظره پر
 جز تو تموم دنیا پر
هر کسی غیر زیبا پر
خیال داشتن تو ، پر
جنون خواستن تو ، پر
فقط واسه خود خودم
تنها گذاشتن تو ، پر
 جز تو تموم دنیا پر
هر کسی غیر زیبا پر
هفته و روز و فردا ، پر
عید و بهار و یلدا ، پر
 هر کی دلش تو رو بخواد
عاشق ، دیوونه ، شیدا ، پر
جز تو تموم دنیا پر
هر کسی غیر زیبا پر
هوای دیدن تو ، پر
 درد نچیدن تو پر
آرزوی دزدیدنت
فکر رسیدن تو پر
جز تو تموم دنیا پر
 هر کسی غیر زیبا پر
 حرفی که رو دیواره ، پر
 نامه ی اون آواره ، پر
هر کسی که از عشق تو
می خواد بشه بیچاره ، پر
جز تو تموم دنیا پر
 هر کسی غیر زیبا ، پر
جاده ی راه شیری ، پر
 برای تو اسیری ، پر
اون کسی که خیال کنه
از پیش من تو می ری ، پر
جز تو تموم دنیا پر
هر کسی غیر زیبا پر
 حرفای کهنه و نو پر
 هر عددی به جز دو ، پر
خلاصه که برای من
هر آدمی ، غیر تو ، پر
جز تو تموم دنیا پر
هر کسی غیر زیبا پر
 همه باید پر بزنن
تا زیبا ، بال من بشه
 جواب هر مسئله و
 درد و سوال من بشه
من نمی خواستم همه رو
تو شعرا پر بردم ، ولی
اینکارو باید بکنم
تا زیبا مال من بشه
جز تو تموم دنیاپر
 هر کسی غیر زیبا پر
 خدا کنه زیبا نگه
خود توام با اونا پر

مریم حیدرزاده

توجه : محسن چاوشی در اکثر مصاحبه های خود از خواندن آهنگ نفرین ابراز پشیمانی کردند و این تصور در بعضی از افراد به وجود آمد که آقای چاوشی با خانم حیدر زاده مشکل پیدا کردند ولی آهنگ غزل خون در آلبوم لنگه کفش تمام شبهات را در این رابطه رفع کرد با آرزوی موفقیت برای خانم حیدرزاده و آرزو ویژه برای محسن چاوشی که این روزها درگیر کثب مجوز برای آلبوم خود هستند ما بی صبرانه منتظر این آلبوم زیبا و ورود این خاننده هنرمند به عرصه مجاز خوان ها  هستیم

فریب

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

فریب

 چاره من نمی کنی چون کنم و کجا برم ؟
شکوه بی نهایت و خاطر ناشکیب را
گر به دروغ هم بود شیوه مهر ساز کن
دیده عقل بستهام کز تو خورم فریب را

رهی معیری (سایه عمر)

ای شب

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

ای شب

هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
 یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
 کز دیدن روزگار سیرم
 دیری ست که در زمانه ی دون
 از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
 تا باقی عمر چون سپارم
 نه بخت بد مراست سامان
 و ای شب ،‌نه توراست هیچ پایان
 چندین چه کنی مرا ستیزه
 بس نیست مرا غم زمانه ؟
 دل می بری و قرار از من
 هر لحظه به یک ره و فسانه
 بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
 سرمایه ی درد و دشمن بخت
 این قصه که می کنی تو با من
 زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
 بشکست دلم ز بی قراری
 کوتاه کن این فسانه ،‌باری
آنجا که ز شاخ گل فروریخت
 آنجا که بکوفت باد بر در
 و آنجا که بریخت آب مواج
 تابید بر او مه منور
 ای تیره شب دراز دانی
 کانجا چه نهفته بد نهانی ؟
بودست دلی ز درد خونین
 بودست رخی ز غم مکدر
 بودست بسی سر پر امید
 یاری که گرفته یار در بر
 کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
 کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
 کز دیده ی عالمی نهان است ؟
 عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است ؟
 در سیر تو طاقتم بفرسود
 زین منظره چیست عاقبت سود ؟
 تو چیستی ای شب غم انگیز
 در جست و جوی چه کاری آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
 استاده به شکل خوف آور
 تاریخچه ی گذشتگانی
 یا رازگشای مردگانی؟
تو اینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
 یا شدمن جان من شدستی ؟
 ای شب بنه این شگفتکاری
 بگذار مرا به حالت خویش
 با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیرد دم خواب
 کز هر طرفی همی وزد باد
 وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
 شد محو یکان یکان ستاره
 تا چند کنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر ایم
 کز شومی گردش زمانه
 یکدم کمتر به یاد آرم
 و آزاد شوم ز هر فسانه
 بگذار که چشم ها ببندد
 کمتر به من این جهان بخندد

نیما یوشیج

از : قصه ی رنگ پریده ، خون سرد

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

از : قصه ی رنگ پریده ، خون سرد

من ندانم با که گویم شرح درد
 قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟
 هر که با من همره و پیمانه شد
 عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
قصه ام عشاق را دلخون کند
 عاقبت ، خواننده را مجنون کند
 آتش عشق است و گیرد در کسی
 کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی
 قصه ای دارم من از یاران خویش
قصه ای از بخت و از دوران خویش
 یاد می اید مرکز کودکی
 همره من بوده همواره یکی
 قصه ای دارم از این همراه خود
 همره خوش ظاهر بدخواه خود
او مرا همراه بودی هر دمی
 سیرها می کردم اندر عالمی
 یک نگارستانم آمد در نظر
 اندرو هر گونه حس و زیب و فر
هر نگاری را جمالی خاص بود
 یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود
 هر یکی محنت زدا ،‌خاطر نواز
 شیوه ی جلوه گری را کرده ساز
 هر یکی با یک کرشمه ،‌یک هنر
 هوش بردی و شکیبایی ز سر
 هر نگاری را به دست اندر کمند
 می کشیدی هر که افتادی به بند
 بهر ایشان عالمی گرد آمده
 محو گشته ، عاشق و حیرت زده
من که در این حلقه بودم بیقرار
 عاقبت کردم نگاری اختیار
مهر او به سرشت با بنیاد من
 کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من
 رفت از من طاقت و صبر و قرار
 باز می جستم همیشه وصل یار
 هر کجا بودم ، به هر جا می شدم
بود آن همراه دیرین در پیم
من نمی دانستم این همراه کیست
 قصدش از همراهی در کار چیست ؟
 بس که دیدم نیکی و یاری او
 مار سازی و مددکاری او
 گفتم : ای غافل بباید جست او
 هر که باشد دوستار توست او
 شادی تو از مدد کاری اوست
 بازپرس از حال این دیرینه دوست
 گفتمش : ای نازنین یار نکو
 همرها ،‌تو چه کسی ؟ آخر بگو
 کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق
گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من
 گفتمش : روی تو بزداید محن
تو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی
 خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی
 به به از کردار و رفتار خوشت
 به به از این جلوه های دلکشت
 بی تو یک لحظه نخواهم زندگی
 خیر بینی ، باش در پایندگی
 باز ای و ره نما ، در پیش رو
 که منم آماده و مفتون تو
در ره افتاد و من از دنبال وی
 شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی
 در پی او سیرها کردم بسی
 از همه دور و نمی دیدیم کسی
 چون که در من سوز او تاثیر کرد
 عالمی در نزد من تغییر کرد
 عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت
 بس بدی ها عاقبت در خوی داشت
 روز درد و روز نکامی رسید
 عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید
 ناگهان دیدم خطا کردم ،‌خطا
 که بدو کردم ز خامی اقتفا
 آدم کم تجربه ظاهر پرست
 ز آفت و شر زمان هرگز نرست
 من ز خامی عشق را خوردم فریب
 که شدم از شادمانی بی نصیب
 در پشیمانی سر آمد روزگار
 یک شبی تنها بدم در کوهسار
 سر به زانوی تفکر برده پیش
 محو گشته در پریشانی خویش
 زار می نالیدم از خامی خود
 در نخستین درد و نکامی خود
 که : چرا بی تجربه ، بی معرفت
 بی تأمل ،‌بی خبر ،‌بی مشورت
 من که هیچ از خوی او نشناختم
 از چه آخر جانب او تاختم ؟
 دیدم از افسوس و ناله نیست سود
 درد را باید یکی چاره نمود
 چاره می جستم که تا گردم رها
 زان جهان درد وطوفان بلا
 سعی می کردم بهر جیله شود
 چاره ی این عشق بد پیله شود
 عشق کز اول مرا درحکم بود
س آنچه می گفتم بکن ،‌ آن می نمود
 من ندانستم چه شد کان روزگار
 اندک اندک برد از من اختیار
 هر چه کردم که از او گردم رها
 در نهان می گفت با من این ندا
 بایدت جویی همیشه وصل او
 که فکنده ست او تو را در جست و جو
 ترک آن زیبارخ فرخنده حال
 از محال است ، از محال است از محال
 گفتم : ای یار من شوریده سر
سوختم در محنت و درد و خطر
 در میان آتشم آورده ای
 این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟
 چند داری جان من در بند ، چند ؟
 بگسل آخر از من بیچاره بند
 هر چه کردم لابه و افغان و داد
 گوش بست و چشم را بر هم نهاد
 یعنی : ای بیچاره باید سوختن
 نه به آزادی سرور اندوختن
 بایدت داری سر تسلیم پیش
 تا ز سوز من بسوزی جان خویش
 چون که دیدم سرنوشت خویش را
 تن بدادم تا بسوزم در بلا
 مبتلا را چیست چاره جز رضا
 چون نیابد راه دفع ابتلا ؟
 این سزای آن کسان خام را
 که نیندیشند هیچ انجام را
 سالها بگذشت و در بندم اسیر
 کو مرا یک یاوری ، کو دستگیر ؟
 می کشد هر لحظه ام در بند سخت
 او چه خواهد از من برگشته بخت ؟
 ای دریغا روزگارم شد سیاه
 آه از این عشق قوی پی آه ! آه
کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟
 تازگی ها ، کامرانی ها چه شد ؟
 چه شد آن رنگ من و آن حال من
 محو شد آن اولین آمال من
 شد پریده ،‌رنگ من از رنج و درد
 این منم : رنگ پریده ،‌خون سرد
 عشقم آخر در جهان بدنام کرد
 آخرم رسوای خاص و عام کرد
 وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او
 که مرا با جلوه مغتون داشت او
 عاقبت آواره ام کرد از دیار
 نه مرا غمخواری و نه هیچ یار
 می فزاید درد و آسوده نیم
 چیست این هنگامه ، آخر من کیم ؟
 که شده ماننده ی دیوانگان
 می روم شیدا سر و شیون کنان
 می روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو
 خود نمی دانم چه دارم جست و جو
 سخت حیران می شوم در کار خود
که نمی دانم ره و رفتار خود
 خیره خیره گاه گریان می شوم
بی سبب گاهی گریزان می شوم
 زشت آمد در نظرها کار من
 خلق نفرت دارد از گفتار من
 دور گشتند از من آن یاران همه
 چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟
 چه شد آن یاری که از یاران من
 خویش را خواندی ز جانبازان من ؟
 من شنیدم بود از آن انجمن
 که ملامت گو بدند و ضد من
 چه شد آن یار نکویی کز فا
 دم زدی پیوسته با من از وفا ؟
 گم شد از من ، گم شدم از یاد او
 ماند بر جا قصه ی بیداد او
 بی مروت یار من ، ای بی وفا
 بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟
 بی مروت این جفاهایت چراست ؟
 یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟
 چه شد آن یاری که با من داشتی
 دعوی یک باطنی و آشتی ؟
 چون مرا بیچاره و سرگشته دید
 اندک اندک آشنایی را برید
 دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
 بی تأمل روز من برتافت او
 دوستی این بود ز ابنای زمان
 مرحبا بر خوی یاران جهان
مرحبا بر پایداری های خلق
 دوستی خلق و یاری های خلق
 بس که دیدم جور از یاران خود
 وز سراسر مردم دوران خود
 من شدم : رنگ پریده ، خون سرد
 پس نشاید دوستی با خلق کرد
 وای بر حال من بدبخت!‌وای
کس به درد من مبادا مبتلای
 عشق با من گفت : از جا خیز ، هان
 خلق را از درد بدبختی رهان
 خواستم تا ره نمایم خلق را
 تا ز نکامی رهانم خلق را
 می نمودم راهشان ، رفتارشان
 منع می کردم من از پیکارشان
 خلق صاحب فهم صاحب معرفت
 عاقبت نشنید پندم ، عاقبت
جمله می گفتند او دیوانه است
گاه گفتند او پی افسانه است
خلقم آخر بس ملامت ها نمود
 سرزنش ها و حقارت ها نمود
 با چنین هدیه مرا پاداش کرد
 هدیه ،‌آری ، هدیه ای از رنج و درد
 که پریشانی من افزون نمود
 خیرخواهی را چنین پاداش بود
 عاقبت قدر مرا نشناختند
 بی سبب آزرده از خود ساختند
 بیشتر آن کس که دانا می نمود
 نفرتش از حق و حق آرنده بود
 آدمی نزدیک خود را کی شناخت
 دور را بشناخت ، سوی او بتاخت
 آن که کمتر قدر تو داند درست
 در میانخویش ونزدیکان توست
 الغرض ، این مردم حق ناشناس
 بس بدی کردند بیرون از قیاس
 هدیه ها دادند از درد و محن
 زان سراسر هدیه ی جانسوز ،‌من
 یادگاری ساختم با آه و درد
نام آن ، رنگ پریده ، خون سرد
 مرحبا بر عقل و بر کردار خلق
 مرحبا بر طینت و رفتار خلق
مرحبا بر آدم نیکو نهاد
 حیف از اویی که در عالم فتاد
 خوب پاداش مرا دادند ،‌خوب
 خوب داد عقل را دادند ، خوب
 هدیه این بود از خسان بی خرد
 هر سری یک نوع حق را می خرد
 نور حق پیداست ،‌ لیکن خلق کور
 کور را چه سود پیش چشم نور ؟
 ای دریفا از دل پر سوز من
 ای دریغا از من و از روز من
 که به غفلت قسمتی بگذشاتم
 خلق را حق جوی می پنداشتمن
 من چو آن شخصم که از بهر صدف
 کردم عمر خود به هر آبی تلف
 کمتر اندر قوم عقل پک هست
 خودپرست افزون بود از حق پرست
 خلق خصم حق و من ، خواهان حق
 سخت نفرت کردم از خصمان حق
 دور گردیدم از این قوم حسود
عاشق حق را جز این چاره چه بود ؟
عاشقم من بر لقای روی دوست
 سیر من هممواره ، هر دم ، سوی اوست
 پس چرا جویم محبت از کسی
 که تنفر دارد از خویم بسی؟
پس چرا گردم به گرد این خسان
 که رسد زایشان مرا هردم زیان ؟
 ای بسا شرا که باشد در بشر
 عاقل آن باشد که بگریزد ز شر
آفت و شر خسان را چاره ساز
 احتراز است ، احتراز است ، احتراز
 بنده ی تنهاییم تا زنده ام
 گوشه ای دور از همه جوینده ام
 می کشد جان را هوای روز یار
 از چه با غیر آورم سر روزگار ؟
 من ندارم یار زین دونان کسی
 سالها سر برده ام تنها بسی
 من یکی خونین دلم شوریده حال
 که شد آخر عشق جانم را وبال
سخت دارم عزلت و اندوه دوست
 گرچه دانم دشمن سخت من اوست
 من چنان گمنامم و تنهاستم
 گوییا یکباره ناپیداستم
کس نخوانده ست ایچ آثار مرا
 نه شنیده ست ایچ گفتار مرا
 اولین بار است اینک ، کانجمن
 ای می خواند از اندوه من
شرح عشق و شرح نکامی و درد
 قصه ی رنگ پریده ، خون سرد
 من از این دو نان شهرستان نیم
 خاطر پر درد کوهستانیم
 کز بدی بخت ،‌در شهر شما
 روزگاری رفت و هستم مبتلا
هر سری با عالم خاصی خوش است
 هر که را یک چیز خوب و دلکش است
 من خوشم با زندگی کوهیان
 چون که عادت دارم از صفلی بدان
 به به از آنجا که مأوای من است
وز سراسر مردم شهر ایمن است
 اندر او نه شوکتی ،‌ نه زینتی
نه تقید ،‌نه فریب و حیلتی
 به به از آن آتش شب های تار
 در کنار گوسفند و کوهسار
 به به از آن شورش و آن همهمه
که بیفتد گاهگاهی دررمه
بانگ چوپانان ، صدای های های
بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای
 زندگی در شهر فرساید مرا
 صحبت شهری بیازارد مرا
 خوب دیدم شهر و کار اهل شهر
 گفته ها و روزگار اهل شهر
 صحبت شهری پر از عیب و ضر است
 پر ز تقلید و پر از کید و شر است
 شهر باشد منبع بس مفسده
بس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده
 تا که این وضع است در پایندگی
نیست هرگز شهر جای زندگی
 زین تمدن خلق در هم اوفتاد
 آفرین بر وحشت اعصار باد
جان فدای مردم جنگل نشین
 آفرین بر ساده لوحان ،‌آفرین
 شهر درد و محنتم افزون نمود
 این هم از عشق است ، ای کاش او نبود
من هراسانم بسی از کار عشق
 هر چه دیدم ، دیدم از کردار عشق
 او مرا نفرت بداد از شهریان
 وای بر من ! کو دیار و خانمان ؟
 خانه ی من ،‌جنگل من ، کو، کجاست ؟.
 حالیا فرسنگ ها از من جداست
 بخت بد را بین چه با من می کند
س دورم از دیرینه مسکن می کند
 یک زمانم اندکی نگذاشت شاد
کس گرفتار چنین بختی مباد
 تازه دوران جوانی من است
 که جهانی خصم جانی من است
 هیچ کس جز من نباشد یار من
 یار نیکوطینت غمخوار من
 باطن من خوب یاری بود اگر
 این همه در وی نبودی شور و شر
 آخر ای من ، تو چه طالع داشتی
یک زمانت نیست با بخت آشتی ؟
 از چو تو شوریده آخر چیست سود
در زمانه کاش نقش تو نبود
 کیستی تو ! این سر پر شور چیست
 تو چه ها جویی درین دوران زیست ؟
 تو نداری تاب درد و سوختن
 باز داری قصد درد اندوختن ؟
 پس چو درد اندوختی ،‌ افغان کنی
خلق را زین حال خود حیران کنی
 چیست آخر! این چنین شیدا چرا؟
این همه خواهان درد و ماجرا
 چشم بگشای و به خود باز ای ، هان
 که تویی نیز از شمار زندگان
 دائما تنهایی و آوارگی
دائما نالیدن و بیچارگی
نیست ای غافل ! قرار زیستن
 حاصل عمر است شادی و خوشی
س نه پریشان حالی و محنت کشی
 اندکی آسوده شو ، بخرام شاد
 چند خواهی عمر را بر باد داد
 چند ! چند آخر مصیبت بردنا
 لحظه ای دیگر بباید رفتنا
 با چنین اوصاف و حالی که تو راست
 گر ملامت ها کند خلقت رواست
 ای ملامت گو بیا وقت است ،‌ وقت
 که ملامت دارد این شوریده بخت
 گرد ایید و تماشایش کنید
 خنده ها بر حال و روز او زنید
 او خرد گم کرده است و بی قرار
 ای سر شهری ، از او پرهیزدار
 رفت بیرون مصلحت از دست او
 مشنوی این گفته های پست او
 او نداند رسم چه ،‌ آداب چیست
 که چگونه بایدش با خلق زیست
 او نداند چیست این اوضاع شوم
 این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوم
او نداند هیچ وضع گفت و گو
 چون که حق را باشد اندر جست و جو
 ای بسا کس را که حاجت شد روا
 بخت بد را ای بسا باشد دوا
 ای بسا بیچاره را کاندوه و درد
 گردش ایام کم کم محو کرد
 جز من شوریده را که چاره نیست
 بایدم تا زنده ام در درد زیست
عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم
 عاشقی را لازم اید درد و غم
 راست گویند این که : من دیوانه ام
 در پی اوهام یا افسانه ام
 زان که بر ضد جهان گویم سخن
 یا جهان دیوانه باشد یا که من
 بلکه از دیوانگان هم بدترم
زان که مردم دیگر و من دیگرم
 هر چه در عالم نظر می افکنم
 خویش را دذ شور و شر می افکنم
 جنبش دریا ،‌خروش آب ها
 پرتو مه ،‌طلعت مهتاب ها
 ریزش باران ، سکوت دره ها
 پرش و حیرانی شب پره ها
 ناله ی جغدان و تاریکی کوه
 های های آبشار باشکوه
بانگ مرغان و صدای بالشان
 چون که می اندیشم از احوالشان
 گوییا هستند با من در سخن
 رازها گویند پر درد و محن
 گوییا هر یک مرا زخمی زنند
گوییا هر یک مرا شیدا کنند
 من ندانم چیست در عالم نهان
 که مرا هرلحظه ای دارد زیان
 آخر این عالم همان ویرانه است
 که شما را مأمن است و خانه است
 پس چرا آرد شما را خرمی
 بهر من آرد همیشه مؤتمی ؟
 آه! عالم ،‌ آتشم هر دم زنی
بی سبب با من چه داری دشمنی
من چه کردم با تو آخر ، ای پلید
دشمنی بی سبب هرگز که دید
 چشم ، آخر چند در او بنگری
می نبینی تو مگر فتنه گری
 تیره شو ، ای چشم ، یا آسوده باش
 کاش تو با من نبودی ! کاش ! کاش
لیک ، ای عشق ، این همه از کار توست
سوزش من از ره و رفتار توست
 زندگی با تو سراسر ذلت است
غم ،‌همیشه غم ،‌ همیشه محنت است
 هر چه هست از غم بهم آمیخته است
 و آن سراسر بر سر من ریخته است
 درد عالم در سرم پنهان بود
در هر افغانم هزار افغان بود
نیست درد من ز نوع درد عام
این چنین دردی کجا گردد تمام ؟
 جان من فرسود از این اوهام فرد
 دیدی آخر عشق با جانم چه کرد ؟
 ای بسا شب ها کنار کوهسار
 من به تنهایی شدم نالان و زار
سوخته در عشق بی سامان خود
شکوه ها کردم همه از جان خود
 آخر از من ، جان چه می خواهی ؟ برو
دور شو از جانب من ! دور شو
 عشق را در خانه ات پرورده ای
 خود نمی دانی چه با خود کرده ای
قدرتش دادی و بینایی و زور
تا که در تو و لوله افکند و شور
گه ز خانه خواهدت بیرون کند
گه اسیر خلق پر افسون کند
گه تو را حیران کند در کار خویش
 گه مطیع و تابع رفتار خویش
 هر زمان رنگی بجوید ماجرا
بهر خود خصی بپروردی چرا ؟
 ذلت تو یکسره از کار اوست
 باز از خامی چرا خوانیش دوست ؟
 گر نگویی ترک این بد کیش را
خود ز سوز او بسوزی خویش را
 چون که دشمن گشت در خانه قوی
رو که در دم بایدت زانجا روی
بایدت فانی شدن در دست خویش
 نه به دست خصم بدکردار و کیش
 نیستم شایسته ی یاری تو
 می رسد بر من همه خواری تو
 رو به جایی کت به دنیایی خزند
 بس نوازش ها ،‌حمایت ها کنند
 چه شود گر تو رها سازی مرا
 رحم کن بر بیچارگان باشد روا
 کاش جان را عقل بود و هوش بود
 ترک این شوریده سرا را می نمود
 او شده چون سلسله بر گردنم
 وه ! چه ها باید که از وی بردنم
 چند باید باشم اندر سلسله
رفت طاقت ، رفت آخر حوصله
 من ز مرگ و زندگی ام بی نصیب
 تا که داد این عشق سوزانم فریب
 سوختم تا عشق پر سوز و فتن
 کرد دیگرگون من و بنیاد من
 سوختم تا دیده ی من باز کرد
 بر من بیچاره کشف راز کرد
 سوختم من ، سوختم من ، سوختم
کاش راه او نمی آموختم
 کی ز جمعیت گریزان می شدم
 کی به کار خویش حیران می شدم ؟
کی همیشه با خسانم جنگ بود
باطل و حق گر مرا یک رنگ بود ؟
 کی ز خصم حق مرا بودی زیان
 گر نبودی عشق حق در من عیان ؟
 آفت جان من آخر عشق شد
 علت سوزش سراسر عشق شد
هر چه کرد این عشق آتشپاره کرد
 عشق را بازیچه نتوان فرض کرد
 ای دریغا روزگار کودکی
 که نمی دیدم از این غم ها ، یکی
 فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم
 شادمان با کودکان دم می زدم
ای خوشا آن روزگاران ،‌ای خوشا
 یاد باد آن روزگار دلگشا
گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان
 خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
بگذرد آب روان جویبار
 تازگی و طلعت روز بهار
گریه ی بیچاره ی شوریده حال
 خنده ی یاران و دوران وصال
 بگذرد ایام عشق و اشتیاق
سوز خاطر ،‌سوز جان ،‌درد فراق
شادمانی ها ، خوشی ها غنی
 وین تعصب ها و کین و دشمنی
 بگذرد درد گدایان ز احتیاج
 عهد را زین گونه بر گردد مزاج
 این چنین هرشادی و غم بگذرد
 جمله بگذشتند ، این هم بگذرد
 خواه آسان بگذرانم ، خواه سخت
بگذرد هم عمر این شوریده بخت
حال ،‌ بین مردگان و زندگان
قصه ام این است ،‌ ای ایندگان
قصه ی رنگ پریده آتشی ست
س در پی یک خاطر محنت کشی ست
 زینهار از خواندن این قصه ها
 که ندارد تاب سوزش جثه ها
 بیم آرید و بیندیشید ،‌هان
 ز آنچه از اندوهم آمد بر زبان
پند گیرید از من و از حال من
 پیروی خوش نیست از اعمال من
 بعد من آرید حال من به یاد
 آفرین بر غفلت جهال باد

نیما  یوشیج

هی مترسک کلاه را بردار

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

هی مترسک کلاه را بردار

قطره قطره اگر چه آب شدیم
 ابر بودیم و آفتاب شدیم
 ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
 همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
 ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
 ما که با مرگ بی حساب شدیم

استاد  محمد علی بهمنی

فریدون مشیری

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

 

رفتم به کنار رود سر تا پا مست

رودم به هزار قصه می برد ز دست

چو قصه درد خویش با او گفتم

لرزید رمید و رفت و نالید و شکست

در خانه خود نشسته بودم ناگاه

مرگ آید و گویدم زجا برخیز

این جامه عاریت به دور افکن

وین باده جانگزا به کامت ریز

می خواهم مگر ز مرگ بگریزم

می خندد و می کشد در آغوشم

پیمانه ز دست مرگ می گیرم

می لرزم و با هراس می نوشم

آن درو در آن دیار هول انگیز

بی روح فسرده خفته در گورم

لب بر لب من نهاده کژدم ها

بازیچه مار و طعمه مورم

در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ

بنشسته به روی دخمه ها بیدار

وامانده مار و مور و کژدم را

می کاود و  روزه می کشد کفتار

روزی دو به روی لاشه غوغایی است

آنگاه سکوت می کند غوغا

روید ز نسیم مرگ خاری چند

پوشد رخ آن مغاک وحشت زا

سالی نگذشته استخوان من

در دامن گور خاک خواهد شد

ای رهگذاران ودای هستی

از وحشت مرگ می زنم فریاد

بر سینه سرد گور باید خفت

هر لحظه به مار بوسه باید داد

ای وای چه سرنوشت جانسوزی

اینست حدیث تلخی ما این است

ده روزه عمر با همه تلخی

انصاف اگر دهیم شیرین است

از گور چگونه رو برگردانم

من عاشق آفتاب تابانم

من روزی اگر به مرگ روی کردم

از کرده خویشتن پشیمانم

من تشنه این هوای جان بخشم

دیوانه این بهار وپاییزم

تا مرگ نیامده برخیزم

در دامن زندگی بیاویزم

فریدون مشیری

رستم و ویروس

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

رستم و ویروس

کنون رزم ويروس و رستم شنو ...... دگرها شنيدستي اين هم شنو

که اسفنديارش يکي ديسک داد.... بگفتا به رستم که اي نيک زاد

در اين ديسک باشد يکي فايل ناب ... .. که بگرفتم از سايت افراسياب

چنين گفت رستم به اسفنديار ..... که من گشنمه نون سنگک بيار

جوابش چنين داد ?خندان طرف ..... که من نون سنگک ندارم به کف

برو حال مي کن بدين ديسک? هان ! ..... که هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوي خانه اش ..... شتابان به ديدار رايانه اش

چو آمد به نزد ميني تاورش ..... بزد گرز بر دکمه ي پاورش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت ..... مر آن ديسک را در درايوش گذاشت

نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لغت ..... يکي ليست از روي ديسک او گرفت

در آن ديسک ديدش يکي فايل بود ..... بزد انتر آنجا و اجرا نمود

کزان يک دم و شد همان دم عيان ..... يکي فيلم و موزيک و شرح و بيان

به ناگه چنان سيستمش کرد هنگ ..... که رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر باره ريست نمود ..... همي کرد هنگ و همان شد که بود

 تهمتن کلافه شد و داد زد ..... ز بخت بد خويش فرياد زد

چو تهمينه فرياد رستم شنود ..... بيامد که ليسانس رايانه بود

بدو گفت رستم همه مشکلش ..... وز آن ديسک وبرنامه ي خوشگلش

چو رستم بدو داد قيچي و ريش ..... يکي ديسک بوتيبل آورد پيش

يکي برنامه اندر آن ديسک بود ..... بر آورد آن را و اجرا نمود

به ناگه يکي رمز ويروس يافت ..... پي کشف امضاي ايشان شتافت

چو ويروس را نيک بشناختند ..... مر از بوت سکتور بر انداختد

به خاک اندر افکند ويروس را ..... تهمتن به رايانه زد بوس را

چنين گفت تهمينه با شوهرش ..... که اين بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما خريت مکن ..... ز رايانه اصلآ تو صحبت مکن

قسم خورد رستم به پروردگار...... نگيرد دگر ديسک از اسفنديار

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

شهریار در خواب آیت اله مرعشی نجفی

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

شهریار در خواب آیت اله مرعشی نجفی


روایتی بر سرودن شعر علی ای همای رحمت

آیت الله العظمی مرعشی نجفی بارها می فرمودند شبی توسلی پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم . آن شب در عالم خواب , دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا امیرالمومنین (علیه السلام) با جمعی حضور دارند .

حضرت فرمودند : شاعران اهل بیت را بیاورید . دیدم چند تن از شاعران عرب را آوردند . فرمودند : شاعران فارسی زبان را نیز بیاورید . آن گاه محتشم و جند تن از شاعران فارسی زبان آمدند . فرمودند : شهریار ما کجاست ؟ شهریار آمد . حضرت خطاب به شهریار فرمودند : شعرت را بخوان ! شهریار این شعر را خواند :

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ما سوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ار نه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

به جز از علی که آرد پسری ابولعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد زمیان پاکبازان

چو علی که می تواند که به سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را

به دوچشم خونفشانم هله ای نسیم رحمت

که زکوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی فضای گردان به دعای مستمندان

که زجان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هر دم زنوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را :

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایی بنوازد آشنا را »

زنوای مرغ یاحق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

آیت الله العظمی مرعشی نجفی فرمودند : وقتی شعر شهریار تمام شد از خواب بیدار شدم چون من شهریار را ندیده بودم , فردای آن روز پرسیدم که شهریار شاعر کیست ؟

گفتند : شاعری است که در تبریز زندگی می کند . گفتم از جانب من او را دعوت کنید که به قم نزد من بیاید .

چند روز بعد شهریار آمد . دیدم همان کسی است که من او را در خواب در حضور حضرت امیر (علیه السلام) دیده ام. از او پرسیدم : این شعر «علی ای همای رحمت» را کی ساخته ای ؟ شهریار با حالت تعجب از من سوال کرد که شما از کجا خبر دارید که من این شعر را ساخته ام ؟ چون من نه این شعر را به کسی داده ام و نه درباره آن با کسی صحبت کرده ام .

مرحوم آیت الله العضمی مرعشی نجفی به شهریار می فرمایند : چند شب قبل من خواب دیدم که در مسجد کوفه هستم و حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) تشریف دارند . حضرت , شاعران اهل بیت را احضار فرمودند : ابتدا شاعران عرب آمدند . سپس فرمودند : شاعران فارسی زبان را بگویید بیایند . آنها نیز آمدند . بعد فرمودند شهریار ما کجاست ؟ شهریار را بیاورید ! و شما هم آمدید . آن گاه حضرت فرمودند : شهریار شعرت را بخوان ! و شما شعری که مطلع آن را به یاد دارم خواندید . شهریار فوق العاده منقلب می شود و می گوید : من فلان شب این شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم . تا کنون کسی را در جریان سرودن این شعر قرار نداده ام .

آیت الله مرعشی نجفی فرمودند : وقتی شهریار تاریخ و ساعت سرودن شعر را گفت , معلوم شد مقارن ساعتی که شهریار آخرین مصرع شعر خود را تمام کرده , من آن خواب را دیده ام .

ایشان چندین بار به دنبال نقل این خواب فرمودند : یقینا در سرودن این غزل , به شهریار الهام شده که توانسته است چنین غزلی به این مضامین عالی بسراید . البته خودش هم از فرزندان فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است و خوشا به حال شهریار که مورد توجه و عنایت جدش قرار گرفته است .

جملات زیبا

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

شيمي نخوندم , ولي مي دونم اگه عشق نباشه ملکول هاي هيدروژن و اکسيژن نمي تونن اينقدر محکم همديگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بياد ...

نگاهي آشنا به ياس کردم ..تو را در برگ گل احساس کردم ...خلاصه در کلاس ناز چشمت دو واحد عاشقي را پاس کردم

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

عشق امانت باارزشي ست كه هر كسي تو قلبش جا ميده ، برا همينه كه هر وقت بخواي عشقتو از كسي پس بگيري ، بايد قلبشو بشكني .

 

مهر  يه چيزيه ، مهربوني سه چيز ديگه .

عشق يه چيزيه ، عاشق شدن يه چيز ديگه.

قلب و دل يه چيزيه ،  اما توي قلب جا گرفتن يه چيز ديگه.

 

شبها چراغ دلت رو روشن بذار تا فرشته ها راه پاكي رو گم نكنند ، شب هاي بي فرشته سنگين ميگذره مثل شبهاي بي تو.

 

براي شكستن من اخم تو كافيه ، نيازي به فرياد نيست.

براي اشك ريختنم  سكوت تو كافيه ، نيازي به قهر نيست.

براي مردن من حرف رفتنت كافيه ، نيازي به انجامش نيست.

 

هر چندتا تو منو دوست داري من يه دونه بيشتر دوست دارم ميدوني اينجوري خوبيش اينه که حتي اگه منو دوست نداشته باشي باز من يه دونه دوست دارم

 

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم

این جمله قرمزه جمله مخصوص منه

می نویسم دوســــــــ نقطه نمی گذارم .اگر ماندی تو بگذار

18 خرداد

H Salati
Islamic Republic Of Iran

Membership

عشق من می رود

چو شیر راه را می درد

از من دور می شود

با شکست و ناکام می رود

روز زیبا غروب می شود

چو خورشید می رود

چشم را پاکی می دهد

اشکی که از چشم می رود

همچو رود جاری

چو باران بهاری

در شبان سیاهی

در خزان ،برگ زردی

زمستان و برفی

بهاری و درختی

نور و روشنایی

خدا و بزرگی

بشر و بندگی

دریا و آبی

اشک چشمان می ریزد

برگ درختان می ریزد

برف زمستان می ریزد

باران بهاری می ریزد

سبزی تابستان می ریزد

بزرگی شاهان بر زمین می ریزد

از زمین و آسمان غم می ریزد

عشق نوشتن زیباست

آب دریا بی ریاست

در عرش کبریاست

لبیک با خداست

از پند مادراست

سخنی گرانبهاست

عشق نوشتن زیباست

عشق گفتن زیباست

عشق دیدن زیباست

عشق شنیدن زیباست

عشق بی ریاست

نشاط بچه هاست

کمال را داراست

نور شبان تاراست

این کلمه هاست

رود و ریزد ، بهار زیباست

Latest publications:

From Parzitt Blog 2008
نوروز 88 :دی
Sun 22 Mar 2009

 

مرغ گرفتار
Tue 11 Nov 2008

 

انتشار مجاز آلبوم یه شاخه نیلوفر با صدای محسن چاوشی
Wed 15 Oct 2008

 

مژده به طرفداران محسن چاوشی
Wed 24 Sep 2008

 

Total Touch